تبليغاتX
عدالت
خاطره ماندگار
خبری فوق العاده داغ وحیرت برانگیز

بیمارستانی درشمال کشور از زندان برای تامین نیرو خود کمک گرفت

به گفته آقای ....این بیمارستان فردی بنام..را که روز قبل از زندان آزاد شد به همراه فرزندش بعنوان پرسنل

جذب ومشغول بکار کرد

بحق چیزای ندیده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پس سوء پیشینه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی تخصص چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

               بی خیال پارتی رو بچسب                                                                                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:49  توسط حق | 

بِسم الله الرّحمنِ الرّحِیمِ

َوعَدَاللهُ الصّابِِرینَ المُخرَجِ مِمّا یَکرِهُونَ وَالَرَّزقَ مِن حِیثُ لا یَحتَسِبُونَ جَعَلنَا اللهُ اِیّاکُم مِنَ اَلّذینَ لا خَوفُ عَلَیهِم َولا هُم یَحزَنُونَ .

 

دل نوشته یک معلول

با عرض ادب و احترام به پیشگاه مقدس حضرت امام زمان (عج) وسلام خدمت مخاطبین گرامی

این نوشته در واقع سرگذ شت واقعی این حقیر درمورد اشتغالم بدون هیچ اغراقی میباشد وتمای اسامی در آن مستعار وغیر واقعی است .

من پویا کاظمی 24ساله معلول جسمی –حرکتی متاهل هستم وکمی هم لکنت زبان دارم البته قادر به انجام کارهای شخصی خود در داخل وبیرون منزل میباشم دوران تحصیلم را تا مقطع پیش دانشگاهی در مدارس عادی طی نمودم دوران خوشی بود دوستانی صمیمی دبیرانی دلسوزوجوی پراز نشاط داشتم  گاهی حس نمی کردم معلولم .

یادم هست استادی بنام اکبری داشتیم با اینکه لکنت داشتم به اجبار مرا پای تخته می برد تا به سوالات شفاهی پاسخ دهم تنها بدلیل روحیه گرفتنم واینکه احساس متفاوت بودن با دیگران نکنم.

با اتمام دوران تحصیلم به دلا یلی مجبور شدم شش ماهی در خانه بمانم وکارم شد زُل زدن به در و دیوار اتاق وفکر وخیال وچه کنم وچه کنم به هر حال دوران پر از شلوغی وسرگرمی های متفاوت را پشت سر گذاشته بودم وبه نوعی خیلی برایم سخت بود که خودم را با آن شرایط وفق دهم.در دوران تحصیل همه اطرافیان می گفتند که آری بعد از تحصیل دولت حمایت لازم را می کند وشغلی متناسب شرایط جسمی در اختیار امثال من قرار میدهند .کنار هم چیدن آن حرفها وآرزوهای نوجوانی با شرایط فعلی سخت وحتی غیر ممکن بود منزوی وگوشه گیر شده بودم بیرون نمی رفتم  یواش یواش بی خوابی به سراغم آمد بطوری که در طول شبانه روز کمتر از چهار ساعت می خوابیدم شبها در راهرو وحیاط وکاهی هم در کوچه پرسه می زدم به دارو درمانی رو آوردم هرهفته یک پزشک ویک سری قرص بی تاثیر و آزمایشات بیهوده .کسی نمی توانست بیماری ام راتشخیص دهد تنها امید ودلخوشی ام آیه شریفه «ان مع العسر یسرا» شده بود.

تا اینکه در سال 84 پزشکی بیماری ام را اضطراب تشخیص وبا مصرف یک سری دارو بیماری ام بهبود  قابل توجهی یافت اما کاملا برطرف نشد اما بشکرخدا توانستم به اجتماع برگردم وبا خرید رایانه ایی دو سالی با کلاسها مختلف ونرم افزار های متفاوت خودم را سر گرم کردم باز هم با توکل به خدای یگانه وتوسل به  ائمه بزرگوار زندگی جدیدی را آغاز کردم روزها با کلاس ورایانه وشبها با دوستان اوقات می گذراندم با فرا گیری این علم تحولی در روحیه ام ایجاد شده بود دوستان جدید وخوبی پیدا کرده بودم.به مسافرت های چند روزه وخارج از شهر می رفتیم بالا خره به دید جدیدی از خود رسیده بودم تا اینکه تصمیم گرفتم تا رویای نوجوانی را به حقیقت مبدل کنم در این میان توکل به خدا وتوسل به ائمه وحرفهای اطرافیان مبنی بر اینکه تومی توانی ودولت از شما حمایت می کند مرا به این فکر وا داشت تا برای اشتغالم اقدامی کنم برای شخصی نامه ایی ارسال کردم پاسخی نداد چند روز بود که از مسافرت مشهد بر گشته بودم دوباره برای شخصیت همچنین استاندارنامه دادم یکی جواب داد که در امور اشتغال نمی توانند کاری کنند دیگری باز جواب نداد نامه ایی که برای استاندار دادم وشرح حالم را کاملا توضیح دادم طبق روال می بایست در عرض یکماه دستور صادر می شد بعد ازگذشت این مدت از آنجا که غیر پدر ومادر پیرم کسی در منزل نبود خودم باید تماس میگرفتم چند بار تماس  گرفتم یااشغال بود یابه داخلی وصل نمی شد یا بعد از وصل بدلیل لکنتم نمی تنوانستم ازپشت تلفن بدلیل استرسی که در این زمینه داشتم نمی توانستم منظورم را واضح برسانم البته اگر شمرده وآرام حرف می زدم مشکلی نبود.

در همان شبها استاندار در یک مصاحبه خبری تلویزیون حضور یافته بود وبخش عمده سخنانش پاسخگویی حتمی به نامه ها بود بعد از آن شب امید بیشتری درمن ایجاد شده بود چند روز بعد به خانه خواهرم رفتم فردایش قرار بود خواهرم بخاطر بیماری خواهر زاده ام به مرکز استان برود لذا از من خواست  همراهیشان کنم وباهم رفتیم خواهرم فکر می کرد آن پزشک دردرمانگاه یا بیمارستان کارمی کند حال آنکه آدرسی که داشتیم آدرس مطب بود وقتی رسیدیم ساعت 9 صبح بود وگفتند ایشان 15 به بعد می آید راننده پیشنهاد داد این چند ساعت را در امامزاده ایی که درهمان اطراف بود بمانیم ماهم پذیرفتیم وبه امامزاده رفتیم بعد از زیارت چون زمان زیادی باقی مانده بود تصمیم گرفتیم به خانه یکی از بستگان (که در همان شهر بود)  برویم ناگهان چشمم به تلفن همگانی افتاد گفتم خوب از همین جا تماس میگیریم و رو به امامزاده کردم وگفتم آقا جون نامه را به فلانی نوشتم اما جواب را از شما میخواهم ووقتی تماس گرفتیم گفتند باید حضوری بیا ید با طلب استعانت ازخدا وآن امامزاده خودم به تنهایی به استانداری رفتم وخدمت آقای رضایی (کارشناس اجتماعی) رسیدم  وبا او کلی درد دل کردم بعد از کلی صحبت آقای رضایی مرا به ریاست دفتر استاندار بردودر موردم حرف زد وایشان فرمودند بمانم تا آخر ساعت اداری تا دستورات لازم را تلفنی صادر کند به اتاق آقای رضایی برگشتیم تا آخر ساعت اداری همان جا ماندم ودر لا به لا ی ارباب رجوع ها از دردر هایم می گفتم در پایان ساعت اداری آقای رضایی مرا تا اتاق آقای قربانی (ریس دفتر استاندار) همراهی کرد ورفت آقای  قربانی تلفن را برداشت وبا معاونت فرمانداری شهر ما تماس گرفت ودر مورد من سفارشات و دستورات لازم را مبذول نمود و معاون فرماندار با پذیرش دستور گفت فردا نزدشان بروم من بعد از قدردانی اتاق ایشان را ترک وبرای تشکر به اتاق آقای رضایی رفته سپس به مطب رفته وبه خانه باز گشتیم صبح به فرمانداری رفتم وخدمت آقای رحیم پور(معاون فرماندار)رسیدم ایشان دستور دادند تا به اداره کار وبهزیستی نامه ایی ارجاع دهند .به اداره کا رفتم ونامه را به ریاست دادم (از آنجا که تلفنی معرفی شده بودم اصل نامه ام که  خیلی متاثر کننده وخواندنی بود تا آنجا که باعث شد تا استاندار محترم دستور ملاقات حضوری دهند لذا نامه ام پیوستی  نداشت ) ریاست اداره کار دستور داد تا به کاریابی نامه ارسال کنند از آنجا که از آشنایانم در کاریابی مشغول بود ومیدانستم جوابشان چیست نامه را به آنجا نبردم لذا به بهزیستی رفتم آنها گفتند ما فقط قادریم به تو وام بدهیم واز آنجا که با این اداره در ارتباط بودم حرفشان را پذیرفتم  وبرگشتم وفردایش به استانداری رفتم وقبل ازآن به همان امزاده که در مسیرم بود رفته و دوباره از ایشان طلب استعانت ویاری نمودم  سپس به  استانداری رفته وبه اتاق آقای رضایی رفتم درب بسته بود به طبقات پایین تر آمدم فهمیدم ایشان مرخصی  هستند به قصد دیدن استاندار به اتاق ایشان رفتم هنگام اذان ظهر بود وقتی وارداتاق انتظار شدم جناب استاندار در آنجا بودند گویا می خواستند به نماز بروند با دیدنم تعجب کرد وبا لحن ملاطفت آمیزی گفت: پسرم با کی کار داری ؟کارت چیه؟در همین حین آقای قربانی وارد شد وجریان راگفت.آقای قربانی پرسید: پیش آقای رحیم پو رفتی چی شد ؟خطاب به آقای استاندار گفتم :برای ثبت نام در کاریابی نیاز نبود مزاحم شما شوم نمی دانم چه چیز باعث شده بود که نه احساس لکنت زبان ونه معلولیت می کردم ونه اضطراب واسترس .هنوز برایم باور کردنی نیست که چطور درحضوراستاندار  وریس دفتر ایشان وجمعی ارباب رجوع آنگونه صحبت کردم وادامه دادم مگر نمی دانستم مراکز خصوصی حاضر به جذب امثال من نیستند ؟یعنی از دستتان کاری بر نمی آید پس امثال من باید چه کنیم؟در حالی که اشک می ریختم گفت دست ما بسته است واقعا نمی توانیم در جواب گفتم نگو جناب استاندار. شما شخص اول این استان هستید اگر ازدست شما کاری ساخته نیست پس رو بسوی چه کسی آوریم واز اینجور حرفها ...به سمت من آمد ومرا در آغوش گرفت وبوسید گفت :من به تو هرنوع وام ومجوزی بخواهی میدهم. گفتم من با وام ومجوز چه کنم تنهایی سراغ چه شغلی بروم. ای کاش قبول میکردم وباوام می رفتم پی کاری .دوباره مرا درآغوش گرفت وگفت گریه نکن هر طوری هست تورا مشغول بکار میکنم. آقای قربانی از من خواست تا به اتاقش بروم ومنتظربمانم  دراتاق می شنیدم که آقای استاندار می گفت به فرمانداری بگو این کار را من شخصا از آنها میخواهم .آقای قربانی بافرمانداری تماس گرفت وسخنان استاندار راانتقال داد آقای رحیم پور گفت باشه بکو بیاد دستش را جایی بند میکنم .نزد معاون فرماندار ایشان با ریاست اداره کار تماس گرفت وگفت فردا شخصی با این مشخصات به آنجا می آید هر  طوری هست اورا در جایی مشغول کن ریس اداره کاردر جواب گفت باشه بگو فردا بیاد اداره.فردا به اداره کار رفتم از آنجایی که فکر می کرد شاید نتوانم حرف دلم را بزنم لذا در کاغذی نوشتم که من بخوبی میدانم از طرف چه کسی آمدم حقم چیست واگربخواهید با اشتغال موقتم مرا از سرخود بازکنید میدانم باید به کجابروم .آقای حیدری (ریس اداره کار )لبخندی زد وگفت نه پسرم امروز کارت را ردیف میکنم ودستور داد روسای کاریابی فورا بیایند ودر حضورشان جلسه ایی شد حیدری به روسای کاریابی گفت این پسر را باید هرطوری هست مشغول کنیم دستور از بالاست وباید جواب بدهم اما با تلاش آنان متاسفانه نتیجه ایی نداشت چرا که مرکز خصوصی حاضر به جذب امثال من نیستند .آن روز هم گذشت دیگر نسبت به این قضیه نا امید شده بودم ده روزی گذشت تصمیم گرفتم نزد آقای رحیم پور بروم لذا بخاطر اینکه شاید سرشان شلوغ باشد ونتوانم منظورم را برسانم حرفم را در کاغذی نوشته وبه ایشان دادم وقتی نامه را خواند خیلی ناراحت شد وگفت: پویا کاری از دستم بر می آمد کوتاهی کردم خودت بگو برات چی کار کنم .بعد از لحضه ایی سکوت گفتم خودتان قضاوت کنید اگر جایی هست که بتوانم با ارباب رجوع مستقما در ارتباط نباشم و کار کنم این لطف  را در حقم بکنید هرچی باشه من مهارت رایانه دارم قبول کرد اما گفت امکانش خیلی کمه .

در شهر ما بیمارستانی آماده بهره برداری بود لذا نامه ایی از طرف فرمانداری برای دانشگاه مربوطه بردم وبه حوزه ریاست بردم قرار شد هفته آینده به مدیر اداری مراجعه کنم هفته بعد به اتفاق یک همراه به آنجا رفتیم لطفی (مدیراداری)با روی خوش ما را پذیرفت وگفت مشخص نیست بیمارستنان کی افتتاح میشود ولی شما جزئ هفت  نفری هستید که قبل از افتتاح با ریس بیمارستان جلسه میگذاریم ونوع کارتان را تعین میکنیم خیلی خوشحال بودم وبی صبرانه منتظر افتتاح آن .در اینترنت واز این وآن تاریخ بازگشایی آنرا جویا بودم بااین فکر می خوابیدم وبیدار میشدم تا اینکه بعد شش ماه آنجا افتتاح شد از آن شش نفرخبری ندارم ولی خبری از من نگرفتند .طی نامه ایی از طرف استاندار وفرماندار نزد مدیر اداری رفتم  سرشان شلوغ بود همراهم مرد مسنی دراتاق بود که برای کار فرزندش آنجا بود واحتمالا از اقوام ایشان بود چراکه آن سمت میز بود وهنگام رفتن با گرفتن قول مساعد خدا حافظی گرمی باهم کردند .نامه را به  دستشان دادم حتی آنرا باز نکرد چرا که میدانست برای چه رفته بودم شروع کرد به آیه یاس خواندن که تو چه   کاری از دستت بر می آید اصلا فرماندار تو را دید برای چی تو را به اینجا معرفی کردند چه کاری از دستت بر می آید اصلا فرماندار تو را دیده من الان با فرمانداری  تماس میگیرم (آخه بیچاره بدبخت تو را چه به استنتاق از فرمانداری ) خوب حقم داشت شهر مادر زمینه  اشتغال در مضیغه بوده وهست وامثال این طرحها فقط می توانست جوابگوی اقوام امثال لطفی باشد تا بنده   خداها نزد اقوام ودوستان کمی سربلند شوند این حرف را از روی غرض نمی زنم متاسفانه این یک واقعیت  تلخی است که در جامعه جا گرفته است.من در حالی که تمام اعضایم از این تحقیر می لرزیدگفتم من در رایانه مهارت دارم واتاق را ترک کردم .از نظر روحی خیلی به هم ریختم آرام وقرار نداشتم طاقت حرف زدن اطرافیان را نداشتم با هر بهانه ایی گریه می کردم دیگر نا امید شده بودم هیچ چیز درنظرم نمی آمد از همه بدم می آمد تا اینکه تصمیم گرفتم از دستشان شکایت کنم وجریان رامفصلا نوشته وبه استانداری خدمت ریاست دفتر   استانداربردم ایشان فرمودند که به فرمانداری مراجعه نمایم وقتی بیرون آمدم به دفتر ریاست جمهوری رفتم وجریان را گفتم آنان نامه ایی مبنی بر رسیدگی شکایتم نوشته و در پاکتی مهروموم قرار دا دند تا به دانشگاه ببرم وقتی به آنجا رسیدم ساعت 10 تا10:30 بود به داخل نگهبانی رفتم پاکت مهر وموم نهاد را باز کرد و   نامه را خواند (که این عینا خلاف قانون بود که نگهبان کار یک ریس یا مسول دفتر را انجام دهد ) وبا   نیشخندی گفت تو هم دنبال کاری سپس فحش بسیاررکیکی  داشت می داد که من نگذاشتم فحش خود را تکمیل کند وحرفش را بریدم وشروع کردم به شماتت زبانی و گفتم موضوع را به بالا گزارش می دهم (نگو او از بالا خبر داشت ومن خبر)درعرض کمتر از پنج دقیقه به حوزه ریاست رفتم دراتاق یکی از کارکنان بازرسی و همان مدیر اداری بودند جریان فحاشی راگفتم رجبی (بازرس) با نگهبانی تماس گرفت ونگهبان زد زیرهمه چیزوادعا کرد که فقط مرا راهنمایی کرد رجبی هم همینطوری پذیرفت سپس نامه را ابتدا به رجبی بعد به لطفی دادم بعد خواندن بدون اینکه بپرسند چرا پاکت باز بود وشروع کردند به گلا یه که چرا به بازرسی رفتم واسامی را نامبرده کردم و...آن روز توانستم همه  حرفهای دلم رابزنم حدود بیست دقیقه حرف زدیم از برنامه هایم گفتم بنظر میرسید نظرشان مساعد شد تا  جایی که لطفی گفت که میتوانی در قسمت تکثیر کار کنی گفتم بله وعرض کردم شما می توانید دو ماه بصورت مرا بکار بگیرید اگر احساس کردم نمی توانم مفید باشم خودم آنقدر شعور دارم که فردایش نیایم. قرار شد در عرض یک هفته کتبا به نهاد پاسخ دهند ومن از آنجا بگیرم بعد رجبی از روی ترحم گفت چون برایت سخت است به آنجا بروی من خودم پاسخ را تلفنی به تو میدهم .بعد از هفته ایی با رجبی  تماس گرفتم گفت کارشناس مان در حال برسی است (جالب این بود که هیچ شخصی بعنوان کارشناس مرا ندید که بخواهد در موردم نظر بدهد) بعد از هفته ایی خواهرم تماس گرفت همان حرف را زد .دوباره تماس گرفتم گفت تماس میگیرم بعد از مدتی برای کاری به  مرکز استان رفتم سر راهم به نهاد رفته و پاسخ نامه ام راجویا شدم (نمی دانم از چه رو ) اما گفتند دانشگاه جواب داند که حاضر به جذبم نیست .بعد چند روز ازآنجا یی که بابت این دورویی مضطرب بودم درنامه ایی نوشتم که آیاقصد اذیتم را دارید چرا امروز وفردا میکنید از طرفی به من اینگونه جواب میدهید ازطرفی به آنها آنگونه.

 از دستتان (به چند سازمان اشاره کردم )شکایت میکنم ودر مورد نگهبان با وکیلی صحبت کردم واین را از طریق مراجع قانونی رسیدگی میکنم خیلی ناراحت شد وگفت من پاسخی به جایی ندادم ودر حضور همکاران که شاهد بودند مر از اتاق بیرون کرد وگفت هر جا می خواهی برو هیچکس نمی تواند کاری بکند.چند وقتی در خانه ماندم و تصمیم گرفتم همه چیز را فرا موش وبه خدا واگذار کنم اما همان خدا را شاهد میگیرم که نتوانستم روز به روز افسرده ومضطرب تر میشدم شبها بی خواب وروزها بی تاب بودم برایم گران تمام شد قطع امید از همه  جا شدم از طرفی با خود می گفتم ببخش وبه خدا واگذار کن از طرفی مرور خاطرات نابودم میکرد حوصله  هیچ کس را نداشتم از زندکی متنفر بودم بیست وچهار ساعته کاسه چه کنم چه کنم در دست داشتم همه راهها بر من بسته بود تا اینکه تصمیم گرفتم به مراجع بالاتر مراجعه کنم با ینکه اطرافیان می گفتند این کار فایده ایی  جز خستگی ندارد ااما با نامه ایی همراه برادرم حضوری به بازرسی وزارت خانه مربوطه رفتیم خیلی مورد   تمجید وعنایت بازرس قرار گرفتم وصورتم را بوسید وگفت من از طرف آنان معذرت میخواهم گفتم چرا شما باید تقاص گناه دیگری را بدهید سپس نامه ایی به ریس بازرسی آن دانشگاه داد وبه من قول داد شخصا پیگیر باشد وبامن تماس میگیرند اگر آنها جواب ندادند با او در تماس باشم بعد از کلی تشکر خداحافظی کردیم وباز گشتیم البته این بار منتظر آن نبودم که بواسطه آن نامه مرا جذب کنند فقط قصدم این بود تا به این پست فطرتان عوضی بگویم دست بالای دست بسیار است وکسانی هم هستتند که برای امثال من ارزش قائلند دو ما گذشت با بازرس تهران تماس گرفتم وگفتم خبری نشد قرار شد پیگیری کند بعد از چند مدت با بازرسی دانشگاه تماس گرفتم گفت من دو روز دیگر تماس میگیرم وجواب را میدهم چهار روز بعد تماس گرفتم باز همان حرف را زدند نزدیک به یک ماه به همین منوال سرکارم می گذاشتند تا اینکه با بازرس تهران تماس گر فتم وجریان را گفتم ایشان فرمود با آقای حمیدی (ریس بازرسی دانشگاه )تماس بگیر و بگو من به تو گفتم تا با او تما س بگیری و تماس گرفتم وجریان را گفتم او گفت پیگری میکنم ودو روز دیگر تماس  میگیرم دو روز شد خبری نشد روز سوم همراه یکی از دوستان به آنجا رفتم  ودرنگهبانی سراغ ریس بازرسی را گرفتیم  ازآنجا با ایشان تماس گرفتند (من سه روز قبل به ایشان گفته بوددم که می خواهم با ایشان ملاقاتی داشته باشم ) او گفت کارشان چیست لذا دوستم گوشی را برداشت هماهنگ کرده بودیم خدمت برسیم گفت کسی هماهنگ نکرد کاری دارید  تلفنی بگویید من میخواهم به بانک بروم در مورد جواب نامه هفته بعد برای شما ارسال میکنیم هفته بعد ارسال میکنیم .جوابی ارسال کردند که اوج پست فطرتی و زذوبند اداری را میرساند خوب از قدیم هم گفتند ماست  فروش هیچ وقت نمی گوید ماستم ترش است.

در سه برگ جداگانه از طرف مدیر اداری ورجبی بازرس ونگهبان که ای کاش آنها را آتش نمی زدم و ضمیمه این وبلاگ می کردم .

رجبی ادعا کرد که من در حضور همکاران به او پرخاشگری کردم وحرف زشت زدم در صورتی که بعد از خدا شاهدم همان همکاران هستند آنها حرف او را تایید کنند من هم قبول میکنم شرح این موضوع بطور واضح در صفحات بالا وجود دادم .

 لطفی ادعا داشت که من تنها یک بار همراه شخصی به مراجعه کردم واو نیز با کمال احترام با ما برخورد  کرد دیگر به قولی که آنروز داد اشاره ایی نداشت وهمچنین دوبار ملا قاتی که یکبار در اتاقش دو روز مانده به انتخابات وبار دیگر در حوزه ریاست همراه رجبی که باهم کلی حرف زدیم هیچ اشاره ایی نکرد که این ادعا بسیار تامل بر انگیز است .

نگهبان که باز هم کاملا تکذیب کرد خوب حق داشت چون اگر ثابت می شد که در دانشگاه (محل فرهنگ) چنین  فحشی ناموسی به یک معلول که قادر به دفاع هم نبود داده هم برای او بد می شد وهم برای دانشگاه لذا لطفی ورجبی  برادری را درحقش تمام کردند واز او حمایت کردند چرا که بیشتر از همه پای این دو گیر میشد. 

آن شب یکسال برایم گذشت فکر اینکه بازرسی اینطوربی عدالتانه با من برخورد کرد خیلی سخت بود وقتی

 آنقدر ارزش نداشتم که بگویند آقا تو اگر راست میگویی بیا با نگهبان رو در رو شو وثابت کن اگر حرفم  راست بود برخورد کنیم اگر نه بامن برخورد میشد چرا که آنان را در بازرسی استان و وزارت مربوطه زیر سوال بردم پس حتما ریگی در کفش شان بود .

سوالم اینست ریاست بازرسی دانشگاه: از روی چه حسابی حرف نگهبان مورد قبول شما قرار گرفت اگراو میگوید نگفتم من میگویم گفته اگر مدیر اداری ورجبی تکذیب میکنند من تایید میکنم .آیا  این چیزی غیر از نان قرض دادن است براستی کسی نباید باشد به درددمان رسیدگی کند که یک عده بی وجدان به این راحتی به هم نان قرض دهند ونوشابه برای هم باز کنند ومن وامثال من زیر پاها یشان له کنند براستی عدالتی که پشت تریبونها فریاد می زنیم یعنی این ؟که با یک معلول بعد اینگونه برخورد شود وبجای یک عذرخواهی خشک وخالی از او طلبکار شوند وبه خاطر حفظ منافع با پنجاه سال سن دروغ هایی به آن بزرگی بگویند چون زبان رسایی برای دفاع خود ندارد وبراحتی هر برچسبی به او بزنند وسازمانی که میبایست با برخورد کند بر دروغ همکاران مهر تایید بزند وبه اصطلاح نان به هم قرض دهند با خواندن مطلب براحتی می توان علت حمایت بازرسی را ازهمکارانش را فهمید.

                                     بازهم ادعای عدالت وحقوق ... داریم؟

خدا را گواه میگیرم سر سوزنی بدنبال کار در آن مجموعه کثیف نیستم حتی از بوی آن محیط و موجودات

انسان نمای آن متنفرم ولی میخواهم بدانم مملکتم آنگونه که اینان تعریف کردند است یا تعریف دیگری هم  وجود دارد .

 

 در ایران عدالتی نیست

 

 

خوشحال میشوم نظرتان را در مورد این وبلاگ بدانم

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 22:30  توسط حق | 
امكانات مختلف هر Player
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:59  توسط حق |